تا روشنایی بنویس! یکی از کتابهای مجموعهی هزارتوی نوشتن انتشارات جهان کتاب است. از این مجموعه پیشتر اینجا کتاب دیگری را هم معرفی کردهام. احمد اخوت دربارهی نام کتابش مینویسد: "تا روشنایی بنویس" جملهی چند لایهای است از یوحنای قدیس، شاید به این معنا که تا روشنایی داری بنویس. همچنین یعنی فعلا تا روشن هستی و زوال عقل سراغت نیامده بنویس. کسی از فردایش خبر ندارد. همینطور به این معنا هم هست که تا خود روشنایی (صبح) بنویس. پاسخی به آنها که ناتوانی در نوشتن را بهانهی ننوشتن میدانند.
اگر نویسنده هر وقت که اراده کند مینویسد؟ اصلا چرا مینویسید؟ سرچشمه یا سرخط آرزوهای نوشتن چگونه شکل میگیرند، آیا همه چیز از چراغ روشن اتاقی در دوردست یا همین نزدیکی شروع شده است؟ آیا واقعا بر سر راه نویسنده شیاطین متعددی کمین کردهاند تا او را فلج کنند و نگذارند به راهش ادامه دهد؟ چرا برخی نوشتهها برای همیشه ناتمام میمانند؟
در مقاله روشنایی و تاریکی نویسندگی اخوت به دنبال پاسخی برای این پرسشهاست وقتی از شب نویسی برخی از نویسندگان میگوید یا از شک و تردیدها و تاثیر زمان و فضا بر کار نویسنده، یا وقتی ترس و وحشت از قضاوت دیگران را بر کار نویسنده دنبال میکند.
شاید این جملههای گاستون باشلار فیلسوف فرانسوی در سطرهای پایانی این مقاله را نشود پاسخی علمی به این پرسشها دانست اما به نظر میرسد آنها بیشتر به سلیقهی عاشقان نوشتن نزدیکند: اینجا ما اتاقی داریم از آن خود، به اندازه تنهایی خود نویسنده...قلمی برای نوشتن و مقداری کاغذ. همین و نه چیز دیگر. خوشبختترین انسان روی زمین است این نویسنده. چه میدرخشد این اتاق در تاریکی شب!
وحشت از صفحهی سفید مقالهایست که با این جمله شروع میشود: میگفت هر کاری میکنم نمیتوانم بنویسم و در ادامه به این سطرها میرسد "دوستم میگوید... همین که میخواهم بنویسم وقتی چشمم به صفحهی سفید کاغذ میافتد وحشتم میگیرد...برای دست گرمی روی کاغذ گل و بته و پرنده میکشم، شعر مینویسم، تمرین خط میکنم، شکل میکشم اما همهی اینها بیفایده است قلمم جوهر ندارد. وحشت از صفحهی سفید دربارهی چرایی ننوشتن است، یا چرا گاهی نویسندهها هم گرفتار ناتوانی در نوشتن میشوند؟





