شروع فیلم با حرکت آرام دوربین از پشت سر به طرف مرد روی پل افتتاح میشود. در تکانهای دوربین نوعی حس کنجکاوی نهفته است، حسی که مرد و تماشگر هر دو از آن متاثر میشوند. مرد با نگرانی به پشت سرش نگاه میکند و تماشگر احساس میکند نباید اینطور به او نزدیک میشد. او دوباره شروع میکند به نوشتن و بعد از چند لحظه جملهها را خط میزند به جز تیتر «جنایات آینده » و نهایتاً کاغذ را تا میکند در حالی که تکهای از آن را کنده و میجود.
مرد فیلم که بیگانه و پرت افتاده از جامعه به نظر میرسد، گرسنه است و پولی ندارد. او برای پیدا کردن کار به هر دری میزند اما پی در پی شکست میخورد. بیشترین سعی و علاقهاش متوجه نوشتن مقاله برای یک نشریه است. امیدوار است از درآمد آن سروسامانی به وضع خودش بدهد، اما بدشانسیهای منطقی یا واقعیتهای غیر منطقی زندگی، همین درآمد مختصر را هم از او دریغ میکند؛ در حالی که اتاق مفلوکانه اش را هم از دست داده، تا تبدیل به یک آواره خیابانی تمام عیار شود.
مردم به او مشکوکند و او به آنها، رفتارهایش عصبی و تا حدی پرخاشگرانهاند. با وجود این مغرور است و دوست دارد با فروختن وسایلش به یک ففیر دورهگرد کمک کند و همچنان گرسنه میماند. پولی را که بختتاً مغازه دار به او داده؛ برایش تبدیل به کابوس میشود.
شخصیت او بی شباهت به پرنس میشکین در ابله داستایوفسکی نیست، فردی که همه او را ابله و دیوانه خطاب میکنند، اما در واقع نابهنگام متولد شده است.
برای خوانش یک متن میتوان راههای مختلفی را برگزید یا پرسشهای متفاوتی را طرح کرد.در تفسیر این فیلم،من به کشف ریشه چنین رفتارهایی در پرنس میشکین و مرد گرسنگی علاقمندم، واین که آنها به کدام ارزشها پایبنداند که بین آنها وآدمهای به ظاهرعاقل، چنین فاصله عمیقی ایجاد میکند؟
میتوانیم این دیدگاه را بپذیریم که ذهن و روح انسانها به هنگام تولد لوح سفیدی است که به تدریج تجربههای زندگی بر آن نقش میبندند. بنابراین آنچه هر شخص را آنچه هست میکند محیط اوست و انسان اساسا نقشی انفعالی در این فرایند دارد.
به نظر میرسد حداقل در این مورد، این پاسخ ما را به بیراهه میبرد؛ چون پرنس میشکین در ابله و مرد گرسنگی دراینجا، آشکارا با همه محیط اطرافشان متفاوت هستند.
یک تفسیر اگزیستانسیالیستی مسئله را اینطور توضیح میدهد: آنها خودشان با آزادیشان هستند که باورهایشان را انتخاب کرده و بر اساس آن زندگی میکنند.
نیچه معتقد بود آدمها از دو دسته کاملا متفاوت هستند؛ آنهایی که به طور طبیعی اراده قوی دارند « سروران» که خواهش قدرت در آنان به صورت تلاش برای استفاده حداکثری از تواناییهایشان متجلی میشود و در جریان این تلاش آنها ارزشهای خودشان را خلق میکنند؛ و آدمهای زیادی که اراده ضعیفی دارند « بندگان» که خواهش قدرت در آنان به صورت همدستی برای تمهید راهی برای فروانداختن سروران تجلی میکند. سرورانی که این بندگان از قدرت ارادهشان میترسند؛ هم به آن رشک میبرند.
داستان گرسنگی را میشود نماد چنین نبردی گرفت. یک طرف، شهر و آدم هایش هستند، در ظاهر برنده این بازی و در طرف دیگر مرد گرسنگی.او تسلیم نمیشود چون ارزش هایش تقلیدی نیستند بلکه آنها را آفریده است.

