1- فرانسیس فورد کاپولا بعد از ده سال فیلم نساختن، جوانی بدون جوانی را ساخت. داستان فیلم یک اقتباس از رمان کوتاه میرچا الیاده، استورهشناس رومانیایی است. من این رمان را نخواندهام اما تا جایی که میدانم ترجمهای از آن به فارسی موجود است.
2- جوانی بدون جوانی چه دوست داشته باشم چه نه، با نام میرچا الیاده گره خورده است. در واقع چندان علاقهای به دنیای استورهها، استوره شناسی، نیروانا، سامسارا، فلسفه مادامیکا، زبانهای فراموش شده، اکسیر جاودانگی، تاریخ گمشده، کشف رمز، راز اسماء و جهان یونگی ناخودآگاه جمعی ندارم. برای من تاریخهای شخصی، زندگی آدمهای معمولی و سایه روشنهایی که از خوشحالیها و ملالهای کوچک و بزرگ زندگی روزمره میآیند خیلی جالبتر است. اما جوانی بدون جوانی تقریبا یک جوری به همهی چیزهایی که مال من نیست ربط دارد.
3- این فیلم در آمریکا تقریبا محبوب هیچکس نشد و منتقدان به آن توجهی نکردند و شاید بیشتر آنرا کوبیدند. در ایران هم فیلم توجه کسی را جلب نکرد. میدانم که خیلیها تحمل تماشای آنرا تا آخر نداشتهاند هرچند به امید دوباره پیدا کردن کاپولای پدرخواندهها و اینک آخرالزمان به تماشای آن نشستهاند. در واقع کاپولا در جوانی بدون جوانی فیلم شخصی خودش را میسازد و شاید در این مورد خاص چندان هم به نظر منتقدان یا مردم فکر نکرده باشد.
4- جوانی بدون جوانی به عنوان فیلمی خسته کننده بد نام شده است. من در طول تماشای فیلم هیچوقت چنین احساسی نداشتم، هر چند در یک جاهایی حسابی دچار سرگیجه شدم از این همه ارجاع و خط و ربط و وصل قصه به دنیایهای شناخته و ناشناخته، از اتفاقات عادی و غیر عادی، از جمع کردن داستان دومنیک با هیتلر، و علم و تناسخ و عشق و عرفان و همزاد و پری و دیو، هند و بخارست و ژنو و فلورانس.
5- دومنیک شخصیت اول فیلم در اثر یک فعل و انفعال قادر است یک کتاب چند هزار صفحهای را در چند ثانیه بخواند، در حالی که بینندهی فیلم کاپولا برای گرفتن این همه نماد و اشاره تاریخی، تمثیلی و استورهای در یک دنیای عجیب و غریب - آنهم در بار اول - شانس خیلی کمی دارد. این فیلم، فیلم یک بار دیدن نیست در بار اول فقط باید با فیلم همراه شد آنوقت است که کم کم جادوی کاپولا میگیرد و شما سر از دنیایی در میآورید که در کمتر فیلمی پیدا شدنیست.
6- موسیقی فیلم با آن تم شرقی، حس غریبی به فیلم اضافه میکند که به هیچوجه تاثیر آن در بوجود آوردن یک فضای جادویی قابل چشمپوشی نیست. نقش کیوان کلهر در این میان، مسئله را برای ما ایرانیها شخصیتر هم میکند.
7- بعضیها که صد در صد مخالف این فیلم نیستند و شاید حتی از طرفداران آن هم باشند با بخشهایی از داستان که مربوط به جنگ جهانی، هیتلر و یک جور جاسوسبازی است مشکل دارند و این بخشها را اضافه و در کل نچسب میدانند و معتقدند کاش استاد از پرداختن به آنها در فیلم صرفنظر میکرد. آنها معتقدند فیلم بدون این بخشها مشکلی پیدا نمیکند و حتی بهتر هم میشود. البته من موافق نیستم.
8- داستان فیلم در یک مثلث اتفاق میافتد که به نظر من وجود هر سه ضلع آن برای پیش رفتن داستان لازم است. در یک ضلع شخصیت دومنیک قرار دارد، در دو روایت قبل و بعد از برخوردش با جادوی صاعقه، که نمونه یک انسان علمگرای پوزیوتیستی است با همان تقلیلگراییهایی که در این دیدگاه وجود دارد. او در هر دو روایت زندگیش به دنبال رسیدن به مبدا زبان و یافتن حقیقت هستی از طریق حرکت در جهت عکس تاریخ است. مسیری که هر چه برای او داشته، خوشبختی نیاورده است و حرکت تروریستیش در ابتدای فیلم نشانهای از سرانجام نهیلیستی این علمگراییست. در ضلع دیگر نیروهای نازیسم و فاشیسم قرار دارند که با نوعی علمگرایی بی اخلاق در پی رسیدن به پایان تاریخ و بوجود آوردن ابرانسان پیشوا هستند در این ضلع علم در دست نیروهای اهریمنی تبدیل به شر و فرانکشتاینها میشود، و بالاخره در ضلع سوم داستان نیروی عشق به عنوان جهان فراموش شده و کم ارزش تلقی شده این انسانها مطرح میشود عشق در نزد این آدمها همواره قربانی هدفهای به نظر بزرگتر میشود. نیرویی که هر بار خود را نشان میدهد شعاع خوشبختی را به همراه میآورد. گلهای سرخ دومنیک همان راز خوشبختی هستند. رازی که دومنیک همواره در جهان علمگرایی عرفانی خود آنها را میبازد.
9- جوانی بدون جوانی را میتوان فیلمی در ستایش عشق در نظر گرفت اگرچه قهرمانان داستان هیچوقت شانس کاملی برای لذت بردن و کشف آن برای خود باقی نمیگذارند تا تراژدی انسانی در قالب بدست آوردنها و از دست دادنهایش در این فیلم تجلی کند
10- جوانی بدون جوانی فیلمی نیست که دیدنش را به هیچکس توصیه کنم. بنابراین اگر فیلم را به هر دلیل دیدید این نوشته را فراموش کنید و هر چه دلتان خواست به خود کاپولای بزرگ نثار کنید.
2- جوانی بدون جوانی چه دوست داشته باشم چه نه، با نام میرچا الیاده گره خورده است. در واقع چندان علاقهای به دنیای استورهها، استوره شناسی، نیروانا، سامسارا، فلسفه مادامیکا، زبانهای فراموش شده، اکسیر جاودانگی، تاریخ گمشده، کشف رمز، راز اسماء و جهان یونگی ناخودآگاه جمعی ندارم. برای من تاریخهای شخصی، زندگی آدمهای معمولی و سایه روشنهایی که از خوشحالیها و ملالهای کوچک و بزرگ زندگی روزمره میآیند خیلی جالبتر است. اما جوانی بدون جوانی تقریبا یک جوری به همهی چیزهایی که مال من نیست ربط دارد.
3- این فیلم در آمریکا تقریبا محبوب هیچکس نشد و منتقدان به آن توجهی نکردند و شاید بیشتر آنرا کوبیدند. در ایران هم فیلم توجه کسی را جلب نکرد. میدانم که خیلیها تحمل تماشای آنرا تا آخر نداشتهاند هرچند به امید دوباره پیدا کردن کاپولای پدرخواندهها و اینک آخرالزمان به تماشای آن نشستهاند. در واقع کاپولا در جوانی بدون جوانی فیلم شخصی خودش را میسازد و شاید در این مورد خاص چندان هم به نظر منتقدان یا مردم فکر نکرده باشد.
4- جوانی بدون جوانی به عنوان فیلمی خسته کننده بد نام شده است. من در طول تماشای فیلم هیچوقت چنین احساسی نداشتم، هر چند در یک جاهایی حسابی دچار سرگیجه شدم از این همه ارجاع و خط و ربط و وصل قصه به دنیایهای شناخته و ناشناخته، از اتفاقات عادی و غیر عادی، از جمع کردن داستان دومنیک با هیتلر، و علم و تناسخ و عشق و عرفان و همزاد و پری و دیو، هند و بخارست و ژنو و فلورانس.
5- دومنیک شخصیت اول فیلم در اثر یک فعل و انفعال قادر است یک کتاب چند هزار صفحهای را در چند ثانیه بخواند، در حالی که بینندهی فیلم کاپولا برای گرفتن این همه نماد و اشاره تاریخی، تمثیلی و استورهای در یک دنیای عجیب و غریب - آنهم در بار اول - شانس خیلی کمی دارد. این فیلم، فیلم یک بار دیدن نیست در بار اول فقط باید با فیلم همراه شد آنوقت است که کم کم جادوی کاپولا میگیرد و شما سر از دنیایی در میآورید که در کمتر فیلمی پیدا شدنیست.
6- موسیقی فیلم با آن تم شرقی، حس غریبی به فیلم اضافه میکند که به هیچوجه تاثیر آن در بوجود آوردن یک فضای جادویی قابل چشمپوشی نیست. نقش کیوان کلهر در این میان، مسئله را برای ما ایرانیها شخصیتر هم میکند.
7- بعضیها که صد در صد مخالف این فیلم نیستند و شاید حتی از طرفداران آن هم باشند با بخشهایی از داستان که مربوط به جنگ جهانی، هیتلر و یک جور جاسوسبازی است مشکل دارند و این بخشها را اضافه و در کل نچسب میدانند و معتقدند کاش استاد از پرداختن به آنها در فیلم صرفنظر میکرد. آنها معتقدند فیلم بدون این بخشها مشکلی پیدا نمیکند و حتی بهتر هم میشود. البته من موافق نیستم.
8- داستان فیلم در یک مثلث اتفاق میافتد که به نظر من وجود هر سه ضلع آن برای پیش رفتن داستان لازم است. در یک ضلع شخصیت دومنیک قرار دارد، در دو روایت قبل و بعد از برخوردش با جادوی صاعقه، که نمونه یک انسان علمگرای پوزیوتیستی است با همان تقلیلگراییهایی که در این دیدگاه وجود دارد. او در هر دو روایت زندگیش به دنبال رسیدن به مبدا زبان و یافتن حقیقت هستی از طریق حرکت در جهت عکس تاریخ است. مسیری که هر چه برای او داشته، خوشبختی نیاورده است و حرکت تروریستیش در ابتدای فیلم نشانهای از سرانجام نهیلیستی این علمگراییست. در ضلع دیگر نیروهای نازیسم و فاشیسم قرار دارند که با نوعی علمگرایی بی اخلاق در پی رسیدن به پایان تاریخ و بوجود آوردن ابرانسان پیشوا هستند در این ضلع علم در دست نیروهای اهریمنی تبدیل به شر و فرانکشتاینها میشود، و بالاخره در ضلع سوم داستان نیروی عشق به عنوان جهان فراموش شده و کم ارزش تلقی شده این انسانها مطرح میشود عشق در نزد این آدمها همواره قربانی هدفهای به نظر بزرگتر میشود. نیرویی که هر بار خود را نشان میدهد شعاع خوشبختی را به همراه میآورد. گلهای سرخ دومنیک همان راز خوشبختی هستند. رازی که دومنیک همواره در جهان علمگرایی عرفانی خود آنها را میبازد.
9- جوانی بدون جوانی را میتوان فیلمی در ستایش عشق در نظر گرفت اگرچه قهرمانان داستان هیچوقت شانس کاملی برای لذت بردن و کشف آن برای خود باقی نمیگذارند تا تراژدی انسانی در قالب بدست آوردنها و از دست دادنهایش در این فیلم تجلی کند
10- جوانی بدون جوانی فیلمی نیست که دیدنش را به هیچکس توصیه کنم. بنابراین اگر فیلم را به هر دلیل دیدید این نوشته را فراموش کنید و هر چه دلتان خواست به خود کاپولای بزرگ نثار کنید.
