نوشتن دربارهی شهر پوشکار مثل آشکار کردن یک راز است. برای همین دوست داشتم این کار را با آداب مخصوصی انجام دهم، با یکجور آیینی که مناسب آن باشد. شاید همانطور که مردم در کوچههای این شهر طبل میزدند و آواز میخواندند.
در بین مکانها و شهرهایی که در هند دیدم هیچکدام به اندازه این شهر مرا جذب نکردند، در واقع، هند خیالپردازیهایم را آن شبی که در کوچههای پوشکار قدم میزدم کشف کردم.
این شهر یکی از قدیمیترین شهرهای هند است. شهری که بخاطر دریاچهی مقدسش و همچنین معبد خدای براهما و همسرش مشهور است. شهری که ساخت آنرا نیز به همین خدای براهما نسبت میدهند، خدای آفرینش.
آن شب برای رسیدن به مرکز شهر باید از یک کوچهی بلند و تاریک عبور میکردم، هتل ما در سمت دیگر شهر و در جنوب دریاچه قرار داشت، وقتی به روشنایی رسیدم کاملن در خیالاتم غرق شده بودم.
شهر در واقع یک حاشیهی شرقی غربی در کنار دریاچه است که در انتهای غربیش معبد خدای براهما قراردارد و درست در امتداد این خط و در مرکز آن دالان اصلی شهر واقع شده که در دو سویش معبدها، مغازهها، هتلها، کافهها و دستفروشهای دورهگرد قرار دارند، و به اینها باید گاوها را هم اضافه کرد که انصافن در پوشکار حسابی بیخیال بودند.
پوشکار یک شهر رنگارنگ واقعی بود یکجورcosmopolitan ، تمام فضای خیابان اصلی یا همان بازار شهر پر شده است از آدمهای مختلف، از نژادها، فرقهها و ملیتهای گوناگون، در این میان دو گروه بیشتر به چشم میآیند، اولی هیپیهای پوشکارند، زنها و مردهایی با همان شکل و شمایل فیلمهای دههی شصت و هفتاد میلادی و جنبش نسل بیت، آنها را نباید با توریستها اشتباه گرفت، خیلی از آنها به راحتی هندی حرف میزنند، بعضی از آنها ظاهرا مدتهاست آنجا هستند و یا به آنجا رفت و آمد دارند، و خلاصه یکجور هیپیبازی را کاملا میشود در این شهر دید، جایی که در آن دود طریقت شرق و غرب حسابی قاطی شده است. گروه بعدی یهودیها بودند که اغلب هم ملیت اسرائیلی داشتند، بهطوری که اگر مواظب نبودی یکدفعه میدیدی با یک اسرائیلی دشمن دوست شدهای.
پوشکار در ایالت راجستان واقع شده و یکی دیگر از شهرتهایش مربوط به جشنوارهی شترها و همچنین شترسواری در آن است. پوشکار حالا در آن دورهاست، با آن همه معبد، با آن موسیقی متن مدام یا آن کافههای هیپیزده.
زائران دریاچهی مقدس تن به آب میزنند و میمونها از بالای در و دیوار معبد برای ما غریبهها جیغ میکشند.
چند کیلومتری از پوشکار دور شدهایم که تازه من متوجه میشوم اشتباها کلید اتاق هتل را با خودم آوردهام، شاید هم کار میمونها بود یا خدای براهما، به هر حال پوشکار حالا در آن دورهاست.
در بین مکانها و شهرهایی که در هند دیدم هیچکدام به اندازه این شهر مرا جذب نکردند، در واقع، هند خیالپردازیهایم را آن شبی که در کوچههای پوشکار قدم میزدم کشف کردم.
این شهر یکی از قدیمیترین شهرهای هند است. شهری که بخاطر دریاچهی مقدسش و همچنین معبد خدای براهما و همسرش مشهور است. شهری که ساخت آنرا نیز به همین خدای براهما نسبت میدهند، خدای آفرینش.
آن شب برای رسیدن به مرکز شهر باید از یک کوچهی بلند و تاریک عبور میکردم، هتل ما در سمت دیگر شهر و در جنوب دریاچه قرار داشت، وقتی به روشنایی رسیدم کاملن در خیالاتم غرق شده بودم.
شهر در واقع یک حاشیهی شرقی غربی در کنار دریاچه است که در انتهای غربیش معبد خدای براهما قراردارد و درست در امتداد این خط و در مرکز آن دالان اصلی شهر واقع شده که در دو سویش معبدها، مغازهها، هتلها، کافهها و دستفروشهای دورهگرد قرار دارند، و به اینها باید گاوها را هم اضافه کرد که انصافن در پوشکار حسابی بیخیال بودند.
پوشکار یک شهر رنگارنگ واقعی بود یکجورcosmopolitan ، تمام فضای خیابان اصلی یا همان بازار شهر پر شده است از آدمهای مختلف، از نژادها، فرقهها و ملیتهای گوناگون، در این میان دو گروه بیشتر به چشم میآیند، اولی هیپیهای پوشکارند، زنها و مردهایی با همان شکل و شمایل فیلمهای دههی شصت و هفتاد میلادی و جنبش نسل بیت، آنها را نباید با توریستها اشتباه گرفت، خیلی از آنها به راحتی هندی حرف میزنند، بعضی از آنها ظاهرا مدتهاست آنجا هستند و یا به آنجا رفت و آمد دارند، و خلاصه یکجور هیپیبازی را کاملا میشود در این شهر دید، جایی که در آن دود طریقت شرق و غرب حسابی قاطی شده است. گروه بعدی یهودیها بودند که اغلب هم ملیت اسرائیلی داشتند، بهطوری که اگر مواظب نبودی یکدفعه میدیدی با یک اسرائیلی دشمن دوست شدهای.
پوشکار در ایالت راجستان واقع شده و یکی دیگر از شهرتهایش مربوط به جشنوارهی شترها و همچنین شترسواری در آن است. پوشکار حالا در آن دورهاست، با آن همه معبد، با آن موسیقی متن مدام یا آن کافههای هیپیزده.
زائران دریاچهی مقدس تن به آب میزنند و میمونها از بالای در و دیوار معبد برای ما غریبهها جیغ میکشند.
چند کیلومتری از پوشکار دور شدهایم که تازه من متوجه میشوم اشتباها کلید اتاق هتل را با خودم آوردهام، شاید هم کار میمونها بود یا خدای براهما، به هر حال پوشکار حالا در آن دورهاست.

خیلی ممنونم که انقدر زیبا می نویسید. طوری که انگار دست ما را هم گرفته اید و با خود در کوچه پس کوچه های هند می چرخانید.
پاسخ دادنحذفبا این تعاریفی که کردید و به خصوص با این جمله" پوشکار حالا در آن دورهاست، با آن همه معبد، با آن موسیقی متن مدام یا آن کافههای هیپیزده" ذهن من هم به همان دورها رفت . و شهری توی ذهنم در چند ثانیه ساخته شد . به همان شکل و شمایلی که اینجا خواندم. حالا انگار تکاپو را من هم در آن دورها حس می کنم و آدم ها را و کوچه ها را...
وقتی به سفر می رویم انگار در آن مکانها حل می شویم و با جزء جزئش در می آمیزیم. شاید آن کلید بهانه ای باشد برای تخیلات مدام از آن مکان که حالا جزئی از وجود شما آنجاست و البته تکه ای از آنجا هم نزد شما جامانده.
ممنونم.
این هم یک شعر از شاعر هندی(رابیندرانات تاگور) تا همه چیز اینجا هندی باشد!
پاسخ دادنحذفماهى در آب خاموش است و
چارپا بر خاك هياهومىكند و
پرنده در آسمان آوازمىخواند.
آدمى
امّا
خاموشى دريا و
هياهوى خاك و
موسيقى آسمان را باخود دارد.
مثل همیشه زیبا بود
پاسخ دادنحذف