آقای گریس یا همان Girish Rai از دهلی به عنوان راننده همراه ما شد یا بهتر است بگویم ما همراه این آقای چهل و چند سالهی هندی شدیم. او یک ماشین TATA سفید داشت که قرار بود به مدت هفت شبانه روز با آن از این شهر به آن شهر برویم. قبلا هم این را حس کرده بودم که هندیها کمتر میتوانند احساساتشان را مخفی کنند یا شاید هم لزومی به آن نمیبینند، پس خوشحالی و ناراحتیشان را خیلی زود میشد حدس زد، وقتی از دهلی راه افتادیم آقای گریس بیشتر رسمی بود و هنوز تکلیفش را با این مسافران جدیدش نمیدانست اما خیلی زود گپ و گفت ما با او در جادههای ایالت راجستان به خنده و شوخی کشید.
هندو بودنش هم رابطهی ما و او را جالبتر کرد چون در دهلی به بیشتر آدمهایی که برخوردیم مسلمان بودند و خوب هندو بودن گریس یعنی اینکه میشود از او بخواهیم کمی دربارهی سنتها و آیینهای هندوئیسم بگوید. در مقابل او دوست دارد تاکید کند که یک مذهبی متعصب نیست و دوستان مسلمان زیادی دارد و کلا به جوهر مشترک ادیان بیشتر فکر میکند تا اختلافاتشان. به او میگویم که خیلی از آدمهای این مذاهب مثل او فکر نمیکنند، قبول میکند و برادر خودش را مثال میزند که معتقد است باید همه مسلمانان را کشت و نسلشان را از روی زمین برداشت، و بلافاصله تاکید میکند که چنین خشک مغزهایی بیشتر در روستاها ساکن هستند نه در شهر.
این رانندهی ما اگر گفتهی خودش را بپذیریم که یک مذهبی متعصب نیست، اما فکر کنم ناراحت نمیشد اگر او را یک گیاهخوار متعصب مینامیدیم عادتی که به آن افتخار میکرد و تاکید داشت ذکر کند که تاکنون در زندگیش لب به هیچ نوع گوشتی نزده و حتا از دیدن رنگ و بوی آن هم حالش بهم میخورد. او بعد از اینکه با ما احساس راحتی کرد وظایفش به عنوان یک راننده را گسترش داد و شروع کرد در همهی زمینهها مشورت دادن، از انتخاب غذا گرفته تا تعیین ساعت حرکت و خواب، یا جاسوسی کارهای دیگران در هتل وقتی فکر میکرد رفتاراشخاصی به هر دلیل برای ما جالب است، یا حتا معرفی کردن آدمهای جدید و البته پیشنهاد اجناس مختلف هندی برای خرید و آنهم از یک مکان مشخص که او معتقد بود فقط همینجا قابل اطمینان است، و برعکس گاهی اصرار به نخریدن فلان کالا که به نظرش تقلبی و نا مرغوب میآمد. او وانمود میکرد که یک راننده خوب باید کلن قبل از مسافران فکر آنها را بخواند و جلوتر از آنها باشد، اما بیشتر وقتها مشخص بود که بعضی از پیشنهادهای او بیربط به منافع خودش نیست.
به روایت آقای گریس در مذهب هندو اگر انسان در زندگی رفتار خوبی داشته باشد، دروغ نگوید و کارهای ناپسند انجام ندهد بعد از مرگ به طور مستقیم به نزد خدا خواهد رفت وگرنه به خاطر گناهانش ممکن است حتا تا هشت هزار بار مجبور باشد که برای زندگی به این جهان بازگردد. وقتی از اوپرسیدیم که آیا آدمهایی که بازمیگردند میتوانند زندگی قبلی خود را به یاد بیاورند یا نه، او میگوید فقط یک در میلیون چنین انسانهایی وجود دارند و آن هم بخاطر کارهای خوبی بوده است که در زندگی قبلی خود انجام دادهاند.
نمیشود دربارهی یک رانندهی هندی حرف زد اما دربارهی شیوهی رانندگی هندیها حرفی نزد. گریس هم مثل همهی آنها علاقهی عجیبی به بوق ماشین داشت و تا میتوانست از این قسمت ماشیینش استفاده میکرد و انگار اصلن بوقهای وحشتناک دیگران را هم نمیشنید در ضمن گاهی فکر میکردم آنقدر که مواظب گاوها و سگها در رانندگی است مواظب آدمها نیست، وقتی این نکته را به او گفتم خندید اما به من یادآوری کرد آدمها عقل دارند و باید خودشان حواسشان را جمع کنند اما این زبان بستهها که مثل ما نیستند!
یکی از قصههایی که گریس خیلی دوست دارد تعریف کند داستان عاشقانهی تاج محل است، البته دربارهی معابد یا قلعهها و جاهای دیدنی دیگری هم که در مسیر میبینیم چیزهایی میگوید اما علاقهی اصلیش همان ماجرای عاشقانهی شاه جهان و تاج محل است. یکبار هم دربارهی یک دزد افغان به نام نادر حرف میزند که از بیعرضگی حاکم وقت هند استفاده کرده و به هند حمله میکند وهمهی ثروت کشور را بار هزاران فیل و شتر و الاغ کرده و با خود میبرد، این دزد افغان به گفتهی او خیلی از معابد هندوها را ویران کرده و وقتی به دهلی رسیده تمام مردم شهر را چه مسلمان و چه هندو از دم تیغ گذرانده است. راستش من نتوانستم تشخیص دهم که افغانی کردن نادر به ملاحظهی مسافران ایرانیش بود یا از دانش اشتباه تاریخی او، به هر حال من هم سعی در اصلاح اشتباهش نکردم.
گاوها اینجا مقدس هستند چون برای پدرانمان هم مقدس بودهاند، رانندهی ما دلایلی هم برای این تقدس رو میکند از جمله اینکه گاوها حیوانهای بسیار سودمندی هستند، در این بین تعریف و تمجید او از ادرار گاو شنیدنی بود. او که قبلن نشان داده بود به مسائل پزشکی بیعلاقه نیست از خواص درمانی ادرار گاو برای درمان بیماریهای دستگاه گوارش و بخصوص احتمالن سرطان معده میگوید او حتا وقتی تعجب ما را میبیند از مصرف آن برای مدت یک ماه توسط خودش پرده بر میدارد و از نتیجهی مثبتی که از این داروی طبییعی گاوی گرفته است تعریف میکند.
خانوادهی گریس بر خلاف تصور من از خانوادههای هندی، یک خانوادهی کوچک هستند که شامل خود او، همسرش که در روستا زندگی میکند و پسرش که مشغول تحصیل در کالج است میشود. او کمتر دربارهی همسرش حرف میزند و حتا یکبار میگوید که در دهلی دوست دختر دارد که بعد منکر میشود و میگوید پول چنین کارهایی را ندارد و بیشتر پولش را برای خرج تحصیل پسرش میفرستد.
این آقای هندی در سیاست طرفدار دولت هند است و در هر فرصتی از کارهای دولت تعریف و تمجید میکند و میگوید که دولتشان خیلی از مردم هند جلوتر است. یکبار هم دربارهی رئیس جمهور ما حرف میزند و میگوید که او را میشناسد و بنظرش آدم عصبانی و ناراحتی میرسد و فکر میکند اگر او به گیاهخواری روی بیاورد شاید مشکلش با دنیا حل شود. او احتمال جنگ بین هند و پاکستان را فقط یک شوخی میداند و میگوید بین مردم دو کشور هیچ مشکلی وجود ندارد و هر مسئلهای هست بین نظامیان دو طرف است که دوست دارند برای هم شاخ و شانه بکشند و نه حتا سیاستمدارن.
رانندهی هندی ما عادت داشت آخر شبها و قبل از خواب دمی هم به خمره بزند که خوشبختانه تا صبح و وقت رانندگی اثری از آن نمانده است، به همین منظور او همیشه یک شیسشه عجیب و غریب زرد رنگ در ماشینش دارد که میگوید یک نوع ویسکی هندی است که در ارتش هند بهطور رایگان توزیع میشود و از طریق دوستانش آنرا به دست میآورد.
بعد از یک هفته وقتی دوباره به دهلی باز میگردیم گریس خسته است و چندان سرحال نیست تقریبا مثل خود ما، اما موقع خداحافطی یادش نمی رود تا یکی از آن توصیههایش را دوباره تکرار کند و میگوید: باور کن هند برای ازدواج از همه جای دنیا بهتر است.
- Girish Rai در زبان هندی به ترتیب به معنای نگهبان و کوهستان است که مثلا میشود گفت نگهبان کوهستان، البته اگر برای پیگیری این مسئله خیلی جدی باشید، باید بگویم ممکن است ترتیب معنایی این کلمات کاملا برعکس باشد و یا حتا اصلا هر چیز دیگری باشد در زبان هندی .
عالی بود
پاسخ دادنحذفخیلی جالب بود...
پاسخ دادنحذفمرسی.
خيلي خيلي جالب ومفيد بودند (سفرنامه هند) لطفا ادامه بده
پاسخ دادنحذف